خرید بک لینک
جنین کوچکی هستم درون کیسه خونیبه پایم بسته زنجیری به دنیای اساطیرینه میدانم غمِ نان را نه دلتنگی زندان رافقط گاهی به آرامی شنیدم درد انسان رانمیدانم سرشتم چیس غمِ بالانوشتم چیسچرا هستم؟کجا هستم؟میان تار و پودم چیسنه میدانم خدا هست و نه از ادیان خبر دارمنه از جنگ لب و دندان هزاران قصه ها دارملگدها میزنم هر دم مبلغ های دینم را کجا باید کنم پیدا کتاب اخرینم راگهی گویم که باید بود سفر پخته کند خامیگهی گویم که مردن هم ندارد هیچ ابهامیجنین کوچکی هستم درون کیسه خونیبه پایم بسته زنجیری شبیه دارِ اعدامینمیخواهم بدانم غصهی کمرنگی نان رانمیخواهم بدانم قصهی کمبود انسان رانمیخواهم دچار وحشت آیین و دین باشمنمیخواهم که زندانی و در بند اوین باشمنمیخواهم که با خون اول و آخر یکی باشممیان رفتن و ماندن دلم میخواهد انگاریفقط سقط جنین باشمجنین کوچکی هستم کبود و مرده و تنهابه گاه یک اذان صبح به دارم یکه و تنها#رها

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 21:51

اینها که میخوانید واگویه های یک ذهن گم و گیج است . به راستی برای کسی مهم است که در این لحظه به چه چیز فکر میکنم و چه چیز توی نرون های مغزم خودش را به اینور و ان ور میکوبد؟ و از ان مهمتر برایم مهم است که کسی بداند یا نداند با چه فکرهای ترسناکی دارم دست و پنجه نرم میکنم؟ جوابش هر دو سوال قاطعانه نه است، پس همین ابتدای نوشته ،نوشته به پایان میرسد زیرا که هیچ در ابتدا و انتهایش یک هیچ نامتغیر خواهد ماند. تاثیر این کلمات برای تسکین راوی است و راوی هیچگونه ارزش قانونی و غیر قانونی حتی شرعی و غیر شرعی را برایش قائل نیست.این روزها به این فکر میکنم که چقدر تمام دنیایی که برای خودم ساخته ام فیک و مصنوعی است،شاید بگویید فیک و مصنوعی دوتایش یک معنا میدهند ولی خواهم گفت فیک یک مفهومِ دروغینِ چندش هم درونش دارد چیزی که کلمه مصنوعی فاقد ان است، وقتی میگویم دنیا منظورم دنیای مجازی نیست، بلکه خود خود دنیای واقغیست که پیرامونم را احاطه کرده است.خانه خانه من نیست هیچ جایش متعلق به من نیست، هیچ جایش حس اینکه خانه من است ندارد، ولی هر روز تمیزش میکنم گلهایش را اب میدهم اجاق گازش را روشن میکنم حتی برای میزهایش رومیزی می.دوزم . خانواده و دوست ، شاید گفتن این حرف ها خیلی غیر اجتماعی به نظر برسد ولی خانواده و دوستانی که دارم هم مصنوعی است تمام مراودات تمام خنده ها تمام کلماتی که رد و بدل میشود برای همزیستی و ارضا غریزه های بقا و تسلسل است، حتی کلماتی که معنای عاشقانه ها را بر دوش میکشند فاقد هر گونه حس والای انسانی است و چون تف کردن اضافه اب دهان فقط به قصد خارج کردن ادا میشود .گفتن واژه دوستت دارم وقتی نداری چقد مشمئز کننده است .ان منِ واقعی یک منِ افسرده است که خموده در دهلیزهای ذهن

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 21:51

لیوان را هم میزنم، رنگهای صورتی وسفید در هم میآمیزند، کرگدن روی میز نگاهم میکند، میخندم.حوله را از تنم در میآورم و توی تراس میروم. برف آرام آرام میآید، سرم را بالا میگیرم دانه های برف صورت خیسم را خراش میدهند، لیوان را روی سنگِ لبهی تراس قرار میدهم و ناخوداگاه صورتم را لمس میکنم، پوستم بین انگشت سبابه و شصتم کش میآید، دستم را عقب که میکشم تمام صورتم روی سرامیک های قهوه ای تراس میریزد. سردم میشود، هیچ لباسی بر تن ندارم، روی برفها میخوابم ،فرو میروم، چشمانم را میبندم، انگار قرن هاست توی برف مدفون شدهام. من سفیدترم یا برف؟ کداممان قرار است در هم حل شویم؟لیوان را به آرامی هم میزنم ذرات صورتی و سفید درهم شناورند. در ذهنم صدای پا میآید، منتظر کسی هستم؟ نه !شاید کسی منتظر من است. در خانه را نیمه باز میکنم، کسی خانه نیست سکوت همه جا را پر کرده است. روی میز پذیرایی را خاک گرفته است با دستانی که میلرزد رویش طبق عادت کودکی قلب کوچکی میکشم میز پر از قطرههای خون میشود.سوز سردی از لای در نیمه باز میآید، توی سرم صدای پا کوفتن صدها گوزن شمالی میپیچد،گاری کوچکی با چرخ های زوار دررفته پشت در اتاق منتظرم است، انگشتانم را زیر دندانهایم فشار میدهم آمادهام؟ حس میکنم تنم سنگین شده است، کرگدن روی میز با ترحم نگاهم میکند،نمیخندم. پوستش را چقدر دوست ندارم! کیسه حمام را با تمام توانم روی دستهایم میکشم، پوستم لوله لوله میشود و میریزد،مینشینم کف زمین و پوستهای رنده شدهام را جارو میکنم، من کجا کرگدن شدن کجا!سرد است خیلی سرد ،دلم به حال گوزن های منتظرِ پشت در میسوزد، دلم رفتن میخواهد، خوابیدن و دیگر بیدار نشدن. حس میکنم هزاران مورچه کارگر خسته شبانه روز در

برچسب: نویسنده: سپیده صالح‌پور تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 21:51

صفحه بندی