جنین کوچکی هستم درون کیسه خونیبه پایم بسته زنجیری به دنیای اساطیرینه میدانم غمِ نان را نه دلتنگی زندان رافقط گاهی به آرامی شنیدم درد انسان رانمیدانم سرشتم چیس غمِ بالانوشتم چیسچرا هستم؟کجا هستم؟میان تار و پودم چیسنه میدانم خدا هست و نه از ادیان خبر دارمنه از جنگ لب و دندان هزاران قصه ها دارملگدها میزنم هر دم مبلغ های دینم را کجا باید کنم پیدا کتاب اخرینم راگهی گویم که باید بود سفر پخته کند خامیگهی گویم که مردن هم ندارد هیچ ابهامیجنین کوچکی هستم درون کیسه خونیبه پایم بسته زنجیری شبیه دارِ اعدامینمیخواهم بدانم غصهی کمرنگی نان رانمیخواهم بدانم قصهی کمبود انسان رانمیخواهم دچار وحشت آیین و دین باشمنمیخواهم که زندانی و در بند اوین باشمنمیخواهم که با خون اول و آخر یکی باشممیان رفتن و ماندن دلم میخواهد انگاریفقط سقط جنین باشمجنین کوچکی هستم کبود و مرده و تنهابه گاه یک اذان صبح به دارم یکه و تنها#رها
برچسب:
نویسنده: سپیده صالحپور
تاريخ: يکشنبه
2 بهمن
1401 ساعت: 21:51